فلسفه ی دین

فلسفه ی دین

 

موضوعاتی که در این دانش معرکه ی چالش است از دیرنده ترین مفاهیم مطرح در فلسفه و کلام اسلامی به ویژه شیعی است، اما "فلسفه ی دین" به مشابه ی فصلی از فلسفه یا دانشی مستقل همچون سایر فلسفه های مضاف و به عنوان نوعی جستار متافیزیکی یا معرفت شناسانه یا شعبه ای از "دین پژوهی" عمر چندان بلندی ندارد و زاد زمان این دانش به پس از عهد نوزایش در فرنگ باز می گردد و تا پیش از یکی- دو سده ای اخیر اثر مدونی بدین نام و در این باب شناخته نیست، هر چند اکنون هزاران اثر در زمینه ی فلسفه ی دین در غرب انتشار یافته است.

"مسائل فلسفه ی دین" از دغدغه های دیرباز انسان اندیشمند است، زیرا دین و عقل هر دو همزادان و همزیستان ازلی و ابدی بشرند، همچنین موضوعاتی که در این دانش معرکه ی چالش است از دیرنده ترین مفاهیم مطرح در فلسفه و کلام اسلامی به ویژه شیعی است، اما "فلسفه ی دین" به مشابه ی فصلی از فلسفه یا دانشی مستقل همچون سایر فلسفه های مضاف و به عنوان نوعی جستار متافیزیکی یا معرفت شناسانه یا شعبه ای از "دین پژوهی" عمر چندان بلندی ندارد و زاد زمان این دانش به پس از عهد نوزایش در فرنگ باز می گردد و تا پیش از یکی- دو سده ای اخیر اثر مدونی بدین نام و در این باب شناخته نیست، هر چند اکنون هزاران اثر در زمینه ی فلسفه ی دین در غرب انتشار یافته است. (۲) 
مسقط الراس و جغرافیای ارضی شهور فلسفه ی دین مدون اروپا است، درباره ی پدید آورنده یا پدیدآورندگان و بسامان کنندگان، و همچنین جغرافیای تاریخی و زاد بوم فرهنگی اجتماعی(شرایط پیدایش) و سیر تطور آن جای سخن بسیار است که حوصله ی ضیق این مقاله شرح آن را برنمی تابد.   
بی گمان عواملی از قبیل: خیزش گسترده ی علمی و فرایند تطور جستارهای معرفت شناسانه در غرب، خردبسندگی و عقیده به حجیت انحصاری عقل، ظهور پوزیتویسم، پیدایش مکاتب نقادی، فلسفه ی تحلیل زبانی، و گسترش علوم انسانی به ویژه: جامعه شناسی، مردم شناسی، روان شناسی، روانکاوی، اسطوره شناسی و... و نیز پیدایش فرضیه های گونه گون درباره ی ماهیت و منشا دین، رواج مطالعات نهادانگارانه ی دین و شیاع فرضیه های گونه گون درباره ی ماهیت و منشا دین، رواج مطالعات نهادانگارانه ی دین و شیاع تحقیقات پدیدارشناسانه و همچنین کاستی ها و ناراستی های کلامی- معرفتی مسیحیت و اندیشه های دینی و دینواره های رایج در میان امم و اقوام مختلف و...، در پیدایی، پویایی و پایایی این دانش یا مسائل آن نقش اساسی داشته است.       
از باب رعایت جانب اختصار در دیباچه، و تنها به انگیزه ی " طرح مساله" به اشاره به عناوین برخی از مباحث مطرح درباره ی فلسفه ی دین و تبیین گزیده ی " چیستی فلسفه ی دین" و ارائه ی " فهرستی از مسائل" آن بسنده می کنیم. 
علاوه بر مساله ی زاد زمان و زاد بوم جغرافیایی، و جغرافیای تاریخی ظهور فلسفه ی دین، مباحثی بسان نکات زیر درباره ی فلسفه ی دین قابل بحث هستند:      
ماهیت فلسفه دین: موانع تعریف، ضوابط تعریف، مراد از "فلسفه" و" دین" در فلسفه ی دین، بررسی تعاریف ارائه شده، خصیصه ها و مشخصه های دانش فلسفه ی دین، موضوع و متعلق، مسائل و گستره و تقسیمات درون خانگی(طبقه بندی و تیویب مسائل)، رهیافت و روش، منابع، رویکرد، غایت و کارکرد، و تقسیمات درون دودمانی (طبقه بندی انواع فلسفه ی دین). 
همچنین پاسخ این پرسش ها:  
آیا فلسفه ی دین، شاخه ای از دین شناسی است، یا شعبه ای از الاهیات و کلام است، یا فصلی از فلسفه و معرفت شناسی؟ تمایز دین شناسی و فلسفه ی دین چیست؟ تمایز فلسفه ی دین و کلام(به ویژه آنچه که کلام جدید خوانده می شود) در چیست؟ تمایز و نسبت فلسفه ی دین با: فلسفه ی محض، فلسفه ی دینی، الاهیات طبیعی و دین فلسفی، فلسفه ی علم کلام و مطالعه ی تطبیقی ادیان چیست؟ تفاوت فلسفه ی دین با مطالعه ی پدیدارشناسانه ی دین، و نسبت این دانش با جامعه شناسی دین، روان شناسی دین به طور خاص و علوم انسانی و علوم اجتماعی به طور عام چگونه است؟     
آیا بحث از فلسفه ی دین، بدون داشتن شامه ی دینی و چشیدن طعم ایمان و دست کم برخورداری از نوعی رهیافت وجودی به دین و تجربه ی دینی و معنوی میسر است؟       
و نیز:      
چرایی و چسانی پرداختن به فلسفه ی دین در دنیای معاصر، اساسی ترین پرسش ها و مسائل فلسفه ی دین در روزگار ما، و بالاخره: در صورتی که درصدد تصنیف "فلسفه ی دین اسلامی" برآییم پیشینه ی مباحث را در کدام یک از علوم و ابواب باید جست و جو کنیم؟ و آیا اصولاً چنین عنوانی(فلسفه ی دین اسلامی) درست و دقیق است؟ و به تعبیر دیگر: آیا دانش فلسفه ی دین دارای ماهیت و هویت واحدی است؟ یا به دلیل تفاوت های فاحش ادیان با هم و به تبع دین مورد کاوش، این دانش ماهیت و یا دست کم هویت خاصی می یابد؟ 
پرسش از دقت و درستی عنوان" فلسفه ی دین اسلامی" از جهت دیگر نیز قابل طرح است و آن این که: تکسواران عرصه ی این دانش در سده های اخیر غالباً از موضع الحاد و به انگیزه ی تنقید و تنقیص دین به آن پرداخته اند، و یا دست کم به اقتضای طبیعت فلسفه، فیلسوف دین باید غیرملتزمانه و فارغ بالانه به چالش و کندوکاو در دین و گزاره ها و آموزه های آن بپردازد، پس آیا صفت" اسلامی" فارغ بالانه به چالش و کندوکاو در دین و گزاره ها و آموزه های آن بپردازد، پس آیا صفت "اسلامی" برای فلسفه نوعی تناقض نیست؟ و فراغت و حریت فیلسوف را نقض نمی کند؟ 
اما چیستی فلسفه ی دین:      
در تعریف فلسفه ی دین گفته اند: "زمانی فلسفه ی دین کلاً به معنای تفکر فلسفی در باب دین، یعنی: دفاع فلسفی از اعتقادات دینی دانسته می شد... می توان امروزه اصطلاح فلسفه ی دین را(در قیاس به اصطلاحاتی نظیر فلسفه ی هنر و غیره) در معنای اختصاصی آن یعنی: تفکر فلسفی در باب دین به کار برد...، فلسفه ی دین مفاهیم و نظام های اعتقادی دینی و نیز پایدارهای اصلی تجربه ی دینی و مراسم عبادی و اندیشه ای را که این نظام های عقیدتی بر آن مبتنی هستند مورد مطالعه قرار می دهد". (۳)  
همچنین: 
"کار فلسفه در حوزه ی دین- همان طور که همواره چنین بوده است- برهانی کردن اعتقاد است." (۴)                                       
و نیز گفته اند:  
"هم فلسفه [ی دین] هم کلام سعی می کنند به سئوال های بنیادین زندگی، نظیر "آیا خدا وجود دارد؟"، "معنای زندگی    چیست؟" و "سعادت کدام است؟"، "آیا زندگی جاوید وجود خواهد داشت؟" و غیره، جوابی در خور ارائه کننده، تفاوت فلسفه [ی دین] و کلام فقط بر این واقعیت است که کلام به وحی استناد دارد، در حالی که فلسفه [ی دین] صرفاً به اعتبار عقل گردن می نهند... فلسفه ی دین در تلاش است تا برآورد انتقادی از اعتقادات مختلف مذهبی بر مبنای عقلانی ارائه نماید... در فلسفه ی دین ممکن است مضاف الیه (دین) به عنوان معادل اضافه ی ذهنی(Subjective) یا اضافه ی عینی (Objective) مورد لحاظ قرار گیرد، اگر آن را معادل اضافه ای عینی مورد توجه قرار دهیم، فلسفه ی دین کنگاشی(۵) عقلانی را از ادیان مختلف و پدیدارهای دینی خواهد بود. از طرف دیگر اگر آن را به عنوان اضافه ای ذهنی مورد دقت قرار دهیم فلسفه ی دین به مفاهیم مختلف فلسفی که ادیان و اعتقادات دینی مختلف می توانند داشته باشند ناظر خواهد بود". (۶)      
و نیز:      
به چگونگی تبیین واقعیت دینی در فلسفه به طور عام حتی "پاسخ های انسانگروی الحادی" و نیز" وجود- خداشناسی(۷)" فلسفه ی دین اطلاق کرده اند.  
و همچنین گفته اند:  
"فلسفه ی دین عبارت است از اطلاق روش تحلیلی، انتقادی فلسفی در ارزیابی و ژرفکاوی مبانی و مسائل دین و مقولات وابسته به آن" (۸)    
ابهام و اختلاف در معنی "دین و فلسفه" و تنوع مصداقی آن دو، و خلط فلسفه ی دین با دانش هایی که در طول یا عرض آن قرار دارند، عمده مشکل ارائه ی تعریفی روشن و قطعی برای این دانش است، بدین رو، پاسخ به پرسش هایی که در قبال آن ها ارائه می گردد، تعریف" فلسفه ی دین" و ژرفکای فلسفی در دین، تعیین موضوع و مسائل این دانش قابل دسترسی نیست،از جمله:  
مراد از "فلسفه" در عنوان این دانش چیست؟ آیا جستار متافیزیکی است یا منظور هر گونه کاوش معرفت پژوهانه است؟ و نیز به تعبیر هوبلینگ، حتی عقلانی بودن روش بررسی نیز مشکل را حل نمی کند زیرا آنچه به عنوان عقلانی فهمیده می شود ممکن است برای نویسنده یا آن دانشمند متفاوت باشد، و تعریفی عقلانی از (rational) و عقل (reason) نمی توان ارائه کرد. (۹)       
مراد از "دین" در فلسفه ی دین چیست؟ آیا اصولاً " دین" قابل تعریف است؟ چه کسی حاق دین و دین حق را شناخته است! آیا مفهوم دین از مفاهیم ماهوی است؟ آیا فصل حقیقی آن شناخته شده است و اگر از فصل حقیقی آن تنزل کنیم، فصل منطقی آن چیست؟ با توجه به تنوع ادیان و تفاوت فاحش قله و قاعده ی هرم ادیان، دین معیار کدام است؟ مراد از دین، دین منزل است یا دین محقق؟ منظور دین حی کامل است یا همه ی ادیان: اعم از ادیان بدوی، منسوخ، متروک و...؟ قدر متیقن یا قدر مشترک میان ادیان کدام است؟ ملاک دین بودن دین چیست؟ کدام تعریف از تعاریف چند دهگانه را باید پذیرفت؟ "برطبق بعضی از تعاریف لازم نیست که دین حتی متضمن اعتقاد به خدا باشد... واژه ی دین در واقع آن چنان گسترش پیدا کرده که غیر قابل شناخت شده است". (۱۰)    
تعریف دین با چه رویکردی؟ (نهادانگارانه، پدیدارشناسانه، کارکردگرایانه و... ) آیا تعریف تفصیلی دین بدون رجوع به متن دینی میسر است؟ و الا کدام دین؟ کدام متن؟ زیرا تفاوت و گهگاه تعارض آشکار در ماهیت، گزاره ها و آموزه های ادیان، و حتی برداشت های گوناگون از یک دین آن چنان است که مطالعه ی فلسفی یک دین یا دینواره ممکن است پژوهشگر را در باب حقیقت و حقانیت دین به نتایجی برساند مغایر و حتی متضاد با نتایجی که از کاوش در دین و دینگونه ای دیگر فرا دست می آید! 
به هر روی: به نظر ما برای دست یافتن به تعریفی کاربردی از فلسفه ی دین، طریق صواب، دوری از افراط و تفریط، و پرهیز از روی آورد پیشینی صرف به فلسفه ی دین یا تلقی پسینی محض از آن است. 
به گمان ما در " فلسفه ی دین" فلسفه را نباید تنها به عنوان نوعی مطالعه ی متافیزیکی قلمداد کرد، فلسفه در این جا می تواند به معنی متعارف امروزین آن یعنی هر نوع جستار معرفت شناسانه اطلاق گردد، بدیهی است که در این صورت به تبع نوع نگرش و گرایش فلسفی منظور شده، فلسفه ی دین گرایش ها و اضلاع مختلفی خواهد یافت. 
همچنین به دلیل نکاتی که در باب دشواری های" تعریف دین" گفته شد، و به خاطر این که هر کسی تصور و تصویر خودیافته ای را مناط تعریف دین قرار داده است، ارائه ی تعریف مانع، جامع و مجمع علیه از دین میسر نیست، از این رو تنها می توان برای مجموعه ای از ادیان همتبار- چونان ادیان ابراهیمی- با اندکی تسامح، تعریف واحدی ارائه کرد. 
مراد از دین نیز در عنوان " فلسفه ی دین" دین منزل و نفس الامری واقعی- در حدی که انسان می فهمد- باید باشد، و نه دین محقق یا حالتی روانی و یا نهاد انسانی؛ همچنین منظور از دین، تدین یا رفتار دینداران نباید باشد که در این صورت موضوع فلسفه ی دین، دین و مسائل آن نخواهد بود بلکه علل و لوازم اعتقاد و التزام به دین، موضوع تلقی خواهد شد، چنان که بسیاری از فیلسوفان دین دچار چنین خلطی شده اند، تفاوت فلسفه ی دین، را نیز با سایر شعب دین پژوهی، مانند: روان شناسی دین، جامعه شناسی دین و... و اسطوره شناسی و عرفان پژوهی و...، در همین نقطه باید جست و جو کرد. 
اینک با لحاظ نکات بالا عبارت زیر را ما برای تعریف دین پیشنهاد می کنیم: 
"مدلول مجموعه ی گزاره های هستی شناسانه ی ساختارمند در باب هستی، انسان و جهان، و مجموعه ی بایدها و نبایدها و شایدها و نشایدهای مبتنی بر آن که با هدف تامین کمال و سعادت ابدی انسان از سوی رب و مدبر هستی تنزل یا تنفیذ شده است".    
در تعاریفی که برای فلسفه ی دین گزارش شد، ابهام ها و ایرادهایی به چشم می خورد- که در مجالی دیگر باید بدان ها پرداخت- از جمله این که: "دفاع فلسفی" و "برهانی کردن اعتقاد"(۱۱) از وظایف کلام و الاهیات است، و متعلق فلسفه ی دین" پاسخ در خور به سئوال های بنیادین زندگی" نیست بلکه متعلق این دانش، دین و مقولات دینی- هر چه می خواهد باشد- است، و نیز "اخذ مضاف الیه(دین) به عنوان اضافه ی ذهنی، فلسفه ی دین را با فلسفه ی دینی در خواهد آمیخت و در آن صورت "فلسفه" موصوف قرار خواهد گرفت و نه مضاف، و همچنین اطلاق دین به نگرش ها و مسلک های غیردینی مانند "انسان گروی الحادی" و یا "وجود- خداشناسی" تسامح بی مرزی است که فلسفه ی دین را سترون و بی خاصیت کرده و یا با سایر شعب دین پژوهشی یا مطلق هستی شناسی در خواهد آمیخت، و بالاخره هر چند در متن فلسفه ی دین، بررسی فارغبالانه نهفته است، اما پیش داوری و " بررسی انتقادی" سلبی لازمه ی آن نیست! 
اکنون پیش از آن که تعریف مختار در فلسفه ی دین ارائه شود، از سر تمهید، نظر خواننده ی ارجمند را به چند نکته معطوف می داریم:    
۱) فلسفه ی دین از جمله ی فلسفه های مضاف است و می تواند از سنخ معرفت های درجه ی دو به شمار آید، زیرا خود جزء موضوع متعلق خود نیست، و بخش عمده ای از دین مدلول گزاره های معرفتی است و فلسفه ی دین به تحلیل آن گزاره ها نیز می پردازد.      
۲) فلسفه ی دین به اعتبار روش و غایت، فصلی از فلسفه و به اعتبار موضوع، شاخه ای از دین شناسی است؛ و نیز این دانش می تواند معارض یا معاضد با: کلام و فلسفه ی دینی، دین فلسفی و الاهیات طبیعی و یا شامل بخش عمده ی فلسفه ی علم کلام باشد، و نیز به استطرداد به بررسی تطبیقی، تاریخی ادیان و مطالعات پدیدارشناسانه، تحلیل منطقی و زبان شناختی، جامعه شناختی و روان شناسانه ی دین و فلسفه های مضاف دیگر بپردازد یا از دست آوردهای این شاخه ها به صورت اصول موضوعه بهره جوید، همچنین فلسفه ی دین در عناوین مسائل با دانش های یاد شده گهگاه اشتراک صوری پیدا کند، اما تمایز این دانش ها با فلسفه ی دین از حیث غایت، روش یا... سبب تمایز باطنی مسائل آن ها نیز می شود. 
۳) دین پژوهی (= شناسی) به "هر گونه چالش و پژوهش درباره ی مبادی، مبانی و مسائل دین، معارف دینی، باورها و رفتارهای دینداران" اطلاق می شود، پس دین شناسی از حیث روش، منابع، موضوع و مسائل بسی گسترده تر از فلسفه ی دین است، و این که برخی پنداشته اند: دین شناسی بخشی از کلام جدید است(۱۲) یا فلسفه ی دین(یا دین شناسی) از وظایف کلام جدید می باشد(۱۳) دقیق نیست، بلکه دین شناسی اعم از فلسفه ی دین و کلام، و فلسفه ی دین غیر از کلام است. (۱۴)       
۴) کلام، پنج وظیفه ی عمده ی: تنسیق، تنقیح، تبین، اثبات و دفاع را در باب دین و گزاره ها و آموزه های مسلم آن به استناد وحی و با استمداد از خرد و دانش، به عهده دارد، هیچ یک از این وظایف جز سومین آن ها بر عهده ی فلسفه ی دین نیست و در کشف و تبیین نیز این دانش هرگز به وحی استناد نمی کند. 
۵) فلسفه ی دین عهده دار مطالعه ی برون دینی و غیرملتزمانه(نه غیرمعتقدانه) ی دین و گزاره ها و آموزه های اساسی آن است، و این گونه مطالعه می تواند به رد مطلق، اثبات مطلق دین و مقولات دینی، یا تفصیل بین برخی با برخی دیگر منجر گردد. 
۶) بسیاری از فیلسوفان دین به خاطر جهل یا غفلت، در تعریف دین و بررسی مسائل فلسفه ی دین، از اسلام و تلقی های خاص آن فارغ بوده اند، از این رو با لحاظ این مصداق در مباحث فلسفه ی دین، قطعاً قبض و بسطی در خور اعتنا در تعاریف و مسائل فلسفه ی دین روی می دهد. 
۷) چون در تعریف فلسفه ی دین وفاقی میان فیلسوفان دین نیست هیچ الزامی به پذیرش یکی از تعاریف عرضه شده نیست بلکه می توان با لحاظ رویکرد پیشینی و با توجه به تلقی های فعلی از این دانش، تعریف دقیق تری را که ابهام و ایرادهای موجود در تعاریف عرضه شده در آن راه نیابد ارائه کرد.    
با توجه به نکات پیشگفته، به نظر ما فلسفه ی دین" دانش بازپژوهی عقلانی در چیستی، چسانی و چرایی دین و گزاره ها و آموزه های بنیادین آن" یا " علم بررسی فلسفی مبادی تصوری و تصدیقی دین و مقولات اساسی آن" است. 
۱) چیستی دین (= درباره ی دین)     
در این فصل مباحثی مانند عنوان های زیر در خور طرح است: 
۱-۱) تعاریف دین.     
۲-۱) گوهر و صدف یا حاق و حاشیه ی دین. 
۳-۱) هدف یا اهداف دین.         
۴-۱) قلمرو دین.       
۵-۱) کارکردهای دین. 
۶-۱) پلورالیزم دینی (= مساله ی وحدت و تنوع ادیان). 
۷-۱) کمال، جامعیت و جاودانگی دین. 
۸-۱) ایمان.      
۹-۱) تجربه ی دینی. 
۱۰-۱) عبادت.   
۲) منشا دین:         
زیرا این عنوان، پنداره های: روان شناختی، زبان شناختی، تاریخی، جامعه شناختی و...، در باب ظهور دین در بوته ی پژوهش قرار می گیرد.      
۳) معرفت دین: 
۱-۳) منابع و روش های شناخت دین. 
۲-۳) زبان دین(= وحی).    
۳-۳) تطور فهم دین و هرمنوتیک متون. 
۴-۳) بحث هایی چون: فلسفه ی علوم دینی و مناط و ارزش و زبان گزاره های آن ها نیز در این بخش (به طور تطفلی) قابل تفحص و ژرف رسی هستند.   
۴) نسبت و مناسبات دین با: فلسفه، علم، عرفان، اخلاق، فرهنگ، هنر و...                        
۵) امهات مدعیات دینی:    
در این مبحث نخست "توجیه پذیری باور داشت های دینی" و "معناداری گزاره های دینی" سپس عنوان های زیر باید مورد ژرفکاوی قرار گیرد:     
۱-۵) خدا(مفهوم، ادله ی اثبات و انگار)؛ این موضوع مهم ترین و گسترده ترین مساله ی فلسفه ی دین قلمداد می شود و تفصیل شایان زیر مجموعه ای این عنوان، فراتر از حوصله ی سرمقاله است. 
۲-۵) صفات.     
۳-۵) شرور و کاستی ها(مساله ی عدل، رحمت، حکمت خدا و هدفداری حیات).   
۴-۵) خلقت و نحوه ی پیدایش وجود.   
۵-۵) مجرد و مادی.   
۶-۵) وحی و نبوت.    
۷-۵) اعجاز.      
۸-۵) معنای زندگی.         
۹-۵) اختیار.     
۱۰-۵) شعائر، آداب و مناسک دینی.   
۱۱-۵) تکلیف و نظام اخلاقی جهان.    
۱۲-۵) سعادت. 
۱۳-۵) خلود نفس.    
۱۴-۵) معاد(سعادت و شقاوت ابدی). 
درخور گفته است که:       
الف) برخی از عناوین به طور استطردادی یا از باب تتمیم مباحث اصلی فلسفه ی دین( با توجه به تعریف مختار) و برخی دیگر از سرهماوایی با سنت گزاران این دانش، در فهرست گنجانده شده است. 
ب) هر چند مسائلی همچون: نیاز انسان به دین، انتظار آدمی از دین، علل اقبال و ادبار به و از دین، و...، به گونه ی تطفلی قابل طرح در فلسفه ی دین هستند، اما قرابت این بحث ها با انسان شناسی، روان شناسی، جامعه شناسی و تاریخ ادیان افزون تر است.     
ج) بسیاری از مسائل یاد شده، به اعتباری مساله ی فلسفه ی دین و به اعتباری دیگر از مسائل دانش های خویشاوند با آن به شمار می روند، بدین رو لاجرم باید به نوعی درآمیختگی صوری در مسائل علوم ذوی القربی تن در داد. 
د) جای طرح مسائل اختصاصی ادیان مانند:" تثلیب و تجسد خدا"، دین شناسی تطبیقی (مقایسه ای) یا کلام خاص هر دین می باشد. 

 

نویسنده:عباس ساعدی       
 

 



  

رابطه عقل و وحی

رابطه عقل و وحی :

 

عقل و وحی در ادوار مختلف اندیشه، نسبت های متفاوتی با هم داشته اند، گاهی آن دو ر کاملاً مؤید هم و منطبق بر یکدیگر می­دانستند و گاهی به کلی متمایز از هم و سرانجام در روزگاری رابطه آنها تضاد و آشتی ناپذیر تلقی شده است.

در این نوشتار به اختصار به گزارش تاریخی این سه دوره اشاره رفته است و بعضاً از چهره های شاخص هر دوره ذکری به میان می­اید.

از تأمل در این تحول تاریخی که دامنگیر رابطه عقل و وحی شده است، می­توان احتمالاً به این نتیجه رسید که تعریف عقل و خردورزی در هر عصری به گونه ای خاص ظهور کرده و بالمآل در موقعیتی ویژه در نسبت با دین، موضع گرفته است. اینکه چرا عقل و تعقل در روزگاران مختلف، تعریف های متفاوتی یافته، خود پرسشی مهم و دشوار است اما به هر حال واقعیتی است غیر قابل انکار. وجود اصطلاحات خاصی همچون عقل محض، عقل نورانی، عقل دنیوی یا ابزاری، عقل تجربی مآب، عقل مدرن، عقل سنتی، همه گویای همین تغییر نگرش نسبت به چیستی عقل و تعقل است. قاعدتاً دین با هر یک از نحوه های اندیشه و تعقل مذکور نسبت ویژه ای پیدا خواهد کرد.

تأمل در این مسأله در زمان ما در غایت اهمیت است زیرا از یک سو با نحوه ای از عقلانیت پر مدعا مواجهیم که چندان سر سازگاری با اندیشه های فلسفی، قدسی و تعالی خواه ندارد و از سوی دیگر خودش هم تحفه چشمگیری برای بشریت به ارمغان نیاورده است. نقد عقل مدرن و فهم و نقد نسبت آن با وحی، مشروط به آگاهی از تاریخ متقابل این دو امر حیاتی در زندگی بشر است که اجمالاً به بررسی آن می­پردازیم.

از این مسأله گاهی به عنوان دین و فلسفه نیز یاد می­شود چه دین محصول وحی و فلسفه دستاورد عقل بشری است. رابطه این دو پدیده که یکی خاستگاه بشری دارد و دیگری خاستگاه آسمانی و الهی در طول تاریخ از فراز و نشیب قابل توجهی برخوردار بوده است. فلسفه یهود بر خلاف فلسفه های هندی و یونانی از حرکت آزاد عقل نشأت نمی­گیرد و بر معتقدات دینی مختار عصیان نمی کند بلکه قصد دارد میان دین و عقل(فلسفه) تجانس و هماهنگی پدید آورد.

از قرن دوم پیش از میلاد تا نیمه قرن اول مسیحی و در محیط فرهنگی اسکندریه فضایی پدید آمد که در آن مفاهیم تورات با عناصر تفکر رواقی ـ افلاطونی به شدت در هم آمیخته بود. این ادبیات، به وسیله«فیلون اسکندرانی» (30 سال پیش از میلاد تا سال 40 مسیحی) رشد کرد و باور گردید. «فیلون» خداشناسی خود را احتمالاً از کتاب «پارمنیدس» افلاطون گرفته است که در آن«واحد» بی نام، توصیف ناپذیر و بیرون از حیطه معرفت انسان تعریف شده است. اما «فیلون» می­کوشد تا به استناد کتاب تورات به آن لباسی یهودی بپوشاند

از دیگر متفکران یهودی که در هماهنگی فلسفه و دین یهود تلاش کرده است«سعید فیومی»(882-942) می­باشد. وی اهل مصر است و سعی نموده تا مباحث کلامی یهودی را به شیوه ای کاملاً عقلی و فلسفی تبیین نماید. اثر مهم او در این باره «الامانات و الاعتقادات» می­باشد که به شدت از کلامی معتزلی و افکار افلاطون و ارسطو و فلسفه رواقی سود جسته است. فیومی معتقد است که حقیقت فلسفه، نتیجه سعی مداوم و منظم عقل است ولی از راه وحی نیز می­توان این حقیقت را دریافت. وی اعلام می­دارد که احکام دین را باید به صورت عقلی درآورد و عقلی هم فهمید. اندیشمندان دیگر جهان یهودیت همچون «شموییل بن هوفنی» و «ابن جبرول» در قرن یازده میلادی همگی به نحوی در مورد اتحاد فلسفه و دین اتفاق رای داشته و بویژه در تبیین عقلی کلامی یهودی سعی وافر از خود نشان دادند.

«موسی ابن میمون» کتاب دلاله الحایرین، مهمترین اثر فلسفی یهود را در قرون وسطی خلق کرد، کتابی که نه تنها سراسر جریان فکر یهود را زیر سیطره گرفت بلکه ترجمه های لاتینی آن، فلاسفه مدرسی و حتی اندیشمندان عصر رنسانس را متأثر ساخت او در اثبات خدا، روش ارسطویی را به کار می­برد و از برهان وجودی ابن سینا نیز استفاده می­کرد. موضوع نبوت، هستة فلسفی«ابن میمون» است. به نظر وی نبی، یک فیلسوف کامل است اما از آنجا که بیان پیامبرانه بدون رمز و تمثیل میسر نیست از این رو باید سخنان ایشان را مورد تفسیر قرار داد.

همین رویکرد در جهان مسیحیت قابل مطالعه و مشاهده است. در دوره اولیه کلیسا، متفکران مسیحی گاهی از فلسفه استقبال می­کردند و گاهی آن را رد می­نمودند اما در قرون وسطا کمتر متفکری وجود داشت که فلسفه را جدی نگیرد. یکی از آبای کلیسا، یعنی «ژوستین» (متوفای 165.م) حتی پس از مسیحی شدن ردای فلاسفه بر تن کرد و اعلام نمود که ایمان مسیحی یگانه فلسفه معتبر و مفید است زیرا«لوگوس الهیسبب تنویر افکار متفکرانی همچون سقراط شده بود تا خطاهای بت پرستی را درک کند. از آبای اسکندرانی«کلمنت»(متوفای 215.م) و «اوریجن»(متوفای 254.م) بیش از «ژوستین» به فلسفه کلاسیک اهمیت می­دادند. به ویژه«اوریجن» از آراء افلاطون برای تفسیر تعالیم مسیحی در مورد خدا، مسیح و نجات استفاده می­کرد.

«اتین ژیلسون» متخصص فلسفه و اندیشه قرون وسطا، اظهار می­دارد که در ادیان کلیمی و اسلام و مسیحی مجموعه هایی از عقاید پدید آمد که در ضمن آنها آرای فلسفة و دینی کما بیش به نحو مطلوب با یکدیگر امتزاج یافت. ولی در اثبات فلسفه ای تحت عنوان فلسفه مسیحی به بیان نمونه های تاریخی از دوران های اولیه مسیحیت و سپس قرون وسطا می­پردازد که در آن متفکران مسیحی با رویکردی فلسفی و عقلی با تعالیم اناجیل مواجهه نمودند. وی تابعان«ابن رشد» را که تمایل به اصالت عقل داشته استثاء نموده و بیان می­کند که میان متفکرین قرون وسطا کمتر کسی را می­یابیم که تعقل فلسفی محض را فارغ از تأثیر ایمان، موجه شمارد. رای معتدل را قدیس«آنسلم» و قدیس«بوناونتوره» اظهار می­داشتند که بکار گرفتن عقل محض امکان پذیر است اما خالی از خطا و لغزش نیست. خطاهایی که افلاطون و ارسطو دچار شدند ناشی از این بود که خواستند عقل محض را برای وصول به حقایق بکار برند و البته هر فیلسوفی که معتقد به کفایت فلسفه باشد مرتکب همان اغلاط یا بیشتر و بدتر از آن خواهد شد...

تنها روشی که می­توان بدان اطمینان کرد این است که وحی الهی را هادی خود شماریم تا بتوانیم به تعقل در آنچه از طریق وحی نازل گردید موفق شویم و فلسفه، عین تعقل درباره وحی است. با این حال این خطر برای دیدگاه مذکور وجود داشت که اصولاً فلسفه به حوزه کلام در غلتد زیرا کسانی چون «آگوستینوس» و تابعان او، از ایمان شروع می­کردند که بنابر مشرب آنها ایمان، عقل را به سوی خود می­خواند

«ژیلسون» که خود از اتباع فلسفة تومایی است معتقد است که فلسفة ابداعی«توماس آکویناس» شایستة عنوان فلسفه مسیحی است زیرا تنها در مکتب اوست که نتایج فلسفی از مقدمات عقلی محض استنتاج شده است، با این حال مطابقت و هماهنگی عقل و دین در فلسفه«آکویناس» بدان سبب حاصل می­اید که بر حق است و حقیقت نمی­تواند مخالف حقیقت باشد

به هر حال تعامل فلسفه و دین در قرون وسطا، بویژه در قرن سیزدهم با ظهور«آکویناس» اغلب مسالمت آمیز و آشتی جویانه بوده است اگر چه تنها رویکرد نبوده است. «آکویناس» معتقد بود که می­توان وجود خدا را برای هر شخص منطقی که حقایق طبیعی را می­پذیرد ثابت کرد. اما «آنسلم» با این جمله معروف خود«من ایمان می­آورم تا بفهمم» تأکید نمود که تسلیم شدن و ایمان آوردن شرط اولیه برای درک حقایق اصلی ایمان مسیحی است. نظریه آکویناس را می­توان نظریه دو طبقه ای در مورد فلسفه و ایمان دانست. طبقه اول را عقل بنا کرد و طبقه دوم را ایمان ساخته است. این امر روشن می­سازد که برهان عقلی، ما را تا چه حد جلو می­برد و در عین حال تعالیم مربوط به تثلیث اقدس و کفاره گناهان و رستگاری انسان بر اساس ایمان، به آن افزوده می­شود.

به قول «ایان باربور» الهیات طبیعی(عقلی) در قرون وسطا، پیش در آمدی بر الهیات و حیانی (نقلی) بود و برهان آوردن در اثبات وجود خداوند نوعی دفاع عقلی معتبر از دین شمرده می­شد، ولی بسیاری از حقایق مهم دین صرفاً به همان صورت که در سنت کلیسا بود، بیان می­شد

سیر تعامل عقلی و وحی در دوران رنسانس و بویژه پس از آن یعنی در عصر روشنگری به سمت نوعی عقل گرایی محض و تعارضی جدی با دین ادامه یافت. در قرن هفدهم با وجود برخی گرایش ها مبنی بر پذیرش و مقبولیت الهیات عقلی و وحیانی، در نهایت شاهد تفوق عقل گرایی خاصی هستیم که اولاً به شدت متأثر از تحولات علوم تجربی و طبیعی است و ثانیاً سمت گیری این عقلانیت، معطوف به هیمن دنیاست(عقل عرفی شده با سکولار) و لیبرالیسم کلامی یا کلام لیبرال در عصر عقل یا روشنگری به نقطه اوج خود می­رسد. مقصود از کلام لیبرال، نحوه ای سلوک دینی است که خود را مبتنی بر اعتبار سنت(آموزه های دین) نمی­داند. «گالیله»، «نیوتن»، «دکارت»، «اسپینوزا»، «لاک»، «هیوم» و «کانت» هر یک سهمی در تکوین و توسعه این جریان دارند. ویژگی برجسته کلام لیبرال عبارت است از: سست شدن تدریجی اعتقاد شدید به وحی، جانشین شدن تدریجی آرمان های دنیوی بجای پرواز از آخرت اندیشه رستگاری اخروی و ضعیف شدن اعتبار کتاب مقدس در عرصه الهیات بموازات تفوق یافتن فلسفه(تعقل) و علوم در تعبیر و تفسیر دین. روند این جریان در قرن هیجدهم خداوند را در حد یک فرضیه قابل بحث تنزل داد، به گونه ای که بعضی به عنوان فرض معقول از آن دفاع می­کردند و بعضی دیگر به عنوان یک عقیده جزمی بی­پایه، که ساخته کلیسای مرتجع است آنرا رد می­کردند. سرانجام روحیه غالب همانا اطمینان به کمال پذیری انسان و نیل به جامعه دلخواه به مدد علم در همه شؤون زندگی بود و این یعنی استغنای بشر از وحی و دین.

تحولات قرن نوزدهم بویژه موج گسترده مادیگرایی ایدئولوژی های گوناگون که هر کدام سعی داشتند خلا ناشی از عدم باورهای دینی را پر کنند راه به جایی نبرد چنانکه قوی ترین آنها یعنی، مکتب الحادی ماتریالیسم با وجود اقتدار عظیم سیاسی تدریجاً زمینه اضمحلال خود را فراهم آورد.

متفکران بزرگی در عصر حاضر بانحله های مختلف تلاش می­کنند که بین انسان و دین آشتی برقرار کنند. بعضی از این مشرب ها به عقل و توانایی های آن به شدت بدبین اند و راه های خداشناسی آفاقی را ناکافی بلکه عقیم می­شمارند و تنها طرق انفسی را قابل اعتنا می­دانندمشارب دیگری نیز در قرن بیستم در رابطه با همین موضوع ظهور کردند که شرح آنها از مجال این نوشتار خارج است.تنها به این نکته اکتفا می­کنیم که به نظر می­رسد چنین رویکردی به عقل و دین در غرب اجتناب ناپذیر می­نماید چه همانطور که برخی صاحب نظران متذکر شده اند، اصولاً با عقلی که از قرن هیجدهم دایر مدار همه چیز انگاشته شده نمی­توان حقایق دین را دریافت و از دین دفاع کرد زیرا این عقل در جوهر و ذات در مقابل نقل است

 

 

 

 

 

فهرست متابع:

 

روح فلسفه در قرون وسطا ـ اتین ژیلسون ـ ترجمه ع. داودی

 

فلسفه در قرون وسطی.نویسنده دکتر کریم مجتهدی

 

عقل ووحی اتین ژیلسون.

 

نویسنده: عباس ساعدی دانشجوی کارشناسی فلسفه ومنطق.

 

 

 

ایران و اسرایل در دوره ی پهلوی دوم

 

 

 

 

 

 

 

موضوع:مناسبات ایران واسرئيل در دوره ی پهلوی دوم

 

گرداوری:عباس ساعدی

 

 

مقدمه:

مناسبات ایران واسرائيل، یکی ازمهم ترین مسایلی بود که بر نارضایتی های مردم از رژیم پهلوی دامن زد و به همین دلیل سهم زیادی در پیروزی انقلاب اسلامی ایفا کرد. از ان جایی که جامعه ایران جامعه ای مذهبی ومسلمان است ،نسبت به چنین مناسباتی حساسیت ویژه ای داشت و رژیم شاه سعی می کرد که حتی الاامکان این مناسبات حالتی مخفیانه داشته باشد اما چگونگی روابط ایران واسرائیل از دید تیزبین مردم پنهان نماند وهر لحظه که زوایای این روابط مکشوف می شد به تنفر ایرانیان ازرژیم پهلوی می افزود .

عوامل موثر در گسترش ارتباطات ایران واسرائیل در سه سطح داخلی ،منطقه ای وبین المللی تحلیل پذیر هستند. به لحاظ داخلی هردو کشور ایران واسرائیل دارای مشکلاتی بودند که روابط دو کشور می توانست تا حدودی به حل این مشکلات کمک کند.از یک طرف رژیم حاکم بر ایران از مشروعیت مردمی برخوردار نبود وبه همین دلیل تمایل به استفاده از روش های پلیسی برای تداوم حاکمیت خود داشت که تجربیات اسرائیل در استفاده از این روش ها به رژیم پهلوی کمک می نمود از طرفی دیگر اسرائیل می توانست از داشتن رابطه ی حسنه با ایران بهره ببرد ،زیرا چنین رایطه ای به این کشور کمک می کرد تا اولاً نیاز های خود به ویژه نفت را تامین نماید وثانیاً از طریق ایران مهاجرت یهودیان به اسرائیل با تسهیلات بیشتری صورت پذیرد .

علاوه بر مسائل داخلی در بعد منطقه ای نیز حمایت اشکار و پنهان از اسرائیل موجب دشمنی اعراب منطقه  با ایران شده بود ودر نهایت به لحاظ بین المللی دو کشور ایران واسرائیل ذر اوج جنگ سرد واختلافات ایدئولوژیک دو ابر قدرت ،عملا به بلوک غرب و سرمایه داری بین المللی وابسته شده بودند که در راس آن امریکا قرار داشت. بنابراین دو کشور سیاست خارجی خود را طوری تنظیم می کردند که اهداف بلوک غرب و به ویژه امریکا براورده گردد که در کتاب حاضر عوامل و ملاحضات موثر در نزدیکی دو کشور ایران و اسرائیل در دوره پهلوی دوم برسی شده.

 

پیشگفتار

برقراری مناسبات میان کشورها امری عادی تلقی می گردد کشورها برای دست یابی به اهداف خارجی خود به برقراری روابط با کشورهای دیگر اقدام می کنند و بر این اساس به گسترش مناسبات خود با کشورهای دیگری می پردازند اما در بعضی موارد برقراری و گسترش مناسبات با کشورهای دیگر امری عادی تلقی نمی گردد، بلکه در برخی مناطق جهان اختلافات عمیق و بنیادی فرهنگی،نژادی، مذهبی و جغرافیایی به صورت مانعی در راه برقراری و گسترش مناسبات میان کشورها جلوگیری می شود با این وجود کشورها به دلیل دیگری با یکدیگر همکاری می کنند.

ایران و اسرائیل در مقطع 1328 1357 ش، به صورت دو کشور که از دو آیین متفاوت پیروی می کردند، به ویژه با توجه به خصومتی که میان ایین شیعی مذهب ایرانیان م صهیونسیم به عنوان ایدئولوژی یهودیان اسرائیل ،وجود داشته  و با توجه به اینکه ایران از حیث جغرافیایی در منطقه ای که عمدتا عرب و ضد اسرائیل بوده، واقع شده است و نیز با توجه به اینکه بسیاری از این دولتهای عرب ، همسایگان دیوار به دیوار ایران هستند و چنین می نمود که ایران برای دست یابی به  اهداف خارجی خود می بایست با آنها همکاری کند و با توجه به مخالفت جدی جامعه ایران شیعی  با شناسایی و برقراری مناسبات با اسرائیل و نیز با توجه به مخالفت و دشمنی اعراب منطقه با موجودیت این رژیم و حمایت مردم از فلسطینیان و آرمان آنها و مخالفت شدید با یهودیان و اسرایلیها، چرا دولت ایران در عصر حکومت محمد رضا شاه اقدام به شناسایی، برقراری و گسترش مناسبات به ویژه مناسبات اتصالی با اسرائیل کرد؟

بخش اول

فصل اول

تاریخچه فلسطین

فلسطین از نظر تاریخی به سرزمینی اطلاق شده است که در طول ساحل مدیترانه میان لبنان، سحرای سینا و سحرای سوریه واقع گردیده است. تاریخ فلسطین تا سال 1357 میلادی قالبا با تاریخ یهود پیوندی ناگسستنی دارد.داین سرزمین توسط پادشاه ایرانی تسخیر شده و در سال 630 میلادی هراکلیوس آن را فتح کرد و بعدها تحت حکومت امپراتوری عثمانی قرار گرفت پس از تجربه امپراتوری عثمانی  جامعه مملل فلسطین را تحت الحمایگی انگلیس دراورود و کشور انگلیس متعهد شد که این کشور را به گونه ای اداره کند که باعث شکل گیری کشور مستقل فراهم شود و حقوق فلسطینی ها پایمال نشود.

پیدایش جنبش یهود و اشغال سرزمین فلسطین

یهودیان اروپا در سال 1882 میلادی در روسیه دور هم جمع شدند تا برای پراکندگی چاره اندیشدند.هرتسل،صهیونیست معروف در کتاب خود توصیه می کند که آژانس یهود تشکیل شود و برنامه مذاکرات و نقشه های صهیونیست ها را تنظیم کند.

کنگره ای در شهر بال تشکیل شد و قطعنامه ای صادر شد در این قطعنامه برنامه نهضت صهیونیسم مشخص شد و فلسطین، منطقه مهاجرت و محل تشکیل ملت واحد یهود تعیین گردید. نام فلسطین به «سرزمین اسرائیل» تبدیل و پرچم صهیونیستی و شعار ملی یهود نیز تعیین شد.

و بعد از آن دکتر وایزمن استاد شیمی در دانشگاه منچستر انگلیس با جلب موافقت  از مقامات دو کشور«بلفور» را برای تشکیل دولت یهود را گرفت چون این کار باعث می شد که یهودیان در فلسطین از حقوق و شخصیت مستقل برخوردار باشند.

کمسیون ویژه فلسطین

این کمسیون در سازمان ملل متحد تشکیل شد تا موضع فلسطین و اسرائیل را برسی کنند.این کمسیون که کمسیون باز جویی نام یافته دبود واعضای ان از نمایندگان یاسر کشورها تشکیل می شد. این کمسیون به دنبال پیشنهادی بود که مورد قبول هر دو طرف باشد و لی بی نتیجه ماند و موجب شد این کمسیون به دو دسته تقسیم شد: جمعی که اکثریت کمسیون با آنها بود راه علاج را در تقسیم دیدند. و عده ی محدودی هم این طریق را عادلانه و عملی نمی دانستند.

موضع دولت ایران نسبت به قضیه ی فلسطین

نخستین موضع گیری ایران نسبت به قیضیه ی فلسطین در کمسیون ویژه ی مسئله فلسطین آشکار شد در این میان سفیر ایران اعلام کرد که نباید فلسطین را تقسیم کرد چون هر گونه تقسیم به معنای اتش افروزی در خاورمیانه می باشد و باید از عملی شدن آن جلوگیری کرد ولی شوروی موافق این کار بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش دوم

فصل اول

نظام بین الملل دوقطبی

1-پیامدهای نظام بین الملل دو قطبی در خاورمیانه و شکل گیری مناسبات ایران و اسرائیل

یکی از ویزیگی های نظام دوقطبی شکل گیری اتحادیه های رسمی و غیر رسمی در دوران هریک از دو بلوک بودند که خود به منزله ی مظهر گستره ی حوزه ی نفوذ ، توسعه هر کدام از دو قطب متجلی می گشت.

بنا براین رویارویی بلقوه که میان امریکا و شوروی پس از جنگ جهانی دوم در بسیاری از مسائل و رویدادهای بین المللی وجود داشت همزمان تداوم یافت تا اینکه در 1953 میلادی «آیزنهاور» به ریاست جمهوری امریکا رسید . روابط استراتژیکی ایران و اسرائیل به دنبال اعلام دکترین ایزنهاور اغاز شد که در آن رئیس جمهور امریکا خواستار فعال شدن سیاست ایالات متحده  در خاورمیانه به منظور جلوگیری از گشترش کمونیسم گردید در این هنگام کارشناسان امریکایی و انگلیسی مشغول کمک به تاسیس سازمان اطلاعات امنیت کشور در ایران بودند ایالات متحده کشورهای منطقه رتا تشویق می کرد که در امور امنیتی با یکدیگر همکاری کنند و اسرائیل را در جریان بگذارند.

زمانی که اتحاد جماهیر شوروی به توازن تسهیلات رسید سیاست «انتقام گسترده» را مطرح کرد این دکترین « انتقام گسترده» پیمان نظامی به وجود اوورد و سازمان های نظامی «سیتو و سنتو» کمک نمود و کشورهای ترکیه و یونان را تشویق عضویت در این پیمان را کرد .

2-موضع سیاست خارجی ایران و اسرائیل در نظام بین الملل دو قطبی

الف) ایران

ایران در طول تاریخ روابط خود با ایالات متحده، همواره در تلاش بود تا از این قدرت به منزله ی نیروی سومی در مقابل دو قدرت استعماری سابق یعنی انگلیس و شوروی استفاده ی لازم را به عمل بیاورد.

از این رو، شاید عمده ترین دلیل ایرانی ها در برقراری و گسترش مناسبات با ایالات متحده همین مسئله باشد.

نزدیکی ایران به ایالات متحده در دهه 1950 در دو مورد کاملا اشکار بود : اول، پیوستن ایران به پیمان بغداد به منزله ی یکی از حلقه های زنجیره ی امنیتی دنیای غرب به سرکردگی ایالات متحده در برابر شوروی و دوم : انعقاد پیمان دفاعی دو جانبه با امریکا در سال 1959 .

از طرفی ایالات متحده، شاه را نماینده ی اصلی خود در منطقه به شمار آوورد و از او به خاطر اینکه بتواند منبع ثبات د رمنطقه باشد، پشتیبانی کرد.

ب) اسرائیل

مهمترین حامی دولت اسرائیل از بدو تاسیس از نظر نظامی و تسهیلاتی تا اوایل دهه 1970 میلادی دولت فرانسه بود. هر چند که امریکا نیز در این دوران از نظر مالی و تسهیلاتی دولت اسرائیل را تقویت می کرد. اما از بدو شروع دهه 70 بود که این کشور به صورت عمده ترین حامی اسرائیل درامد و از همین رو بود که رابطه مستحکم اسرائیل با حامیان غربیش، نقش مهمی در سرسختی این رژیم در مقابل اعراب و سازمان ملل و قطنعنامه های آن داشته است. همین عامل اساسی به نوبه ی خود باعث شد تا اسرائیل از حیث اتراتژیکی خود را در کنار غربی ها احساس کند و از این لحاظ منافع گسترده ای  را برای خود دست و پا کند. روابط اسرائیل و امریکا در دوران ریگان به سطحی رسیده بود که سخن از «اتحاد و وحدت استتراتژیک» بین اسرائیل و امریکا حالت رسمی پیدا کرده بود..

نتیجه ای که می توان گرفت به شکل گیری نظام دوقطبی و جنگ سرد حاصل از آن پس از جنگ جهانی دوم «بازدارندگی» و «موازنه قوا» را به منزله ی جوهری نظام بین الملل درآورد.

ایران با اسرائیل نیز تحت نفوذ امریکا در این دوره به عنوان متحدین بلوک غرب تحت تاثیر تحولات جهانی و همسو با منافع بلوک یاد شده اقدام به گسترش و تحکیم مناسبات محرمانه خود کرد تا از این طریق بتوان مانع نفوذ کشوری در منطقه خاورمیانه و منطقه اقیانوس هند گردد.

فصل دوم

برسی ملاحضات راهبردی – امنیت ایران و اسرائیل در سطح ملی :

هر یک از دو کشور ایران و اسرائیل در سطح ملی ، با معضلاتی روبرو بودند که داشتن مناسبات حسنه با قدرت های منطقه ای را ضروری می کرد در باره ی ملاحضات  و الویت های ویزه ی ایران و اسرائیل در سطح ملی دو کشور داشتن روابط حسنه با قدرت های منطقه ای و از جمله با یکدیگر را ابزاری برای رفع نگرانی های خود در این زمینه در نظر گرفته بودند.

1-ایران

الف) فقدان پایگاه مردمی و وابستگی رژیم به خارج

از دلایلی که می توان در سطح ملی برای همکاری ایران و اسرائیل ذکر کرد عدم مشروعیت و مقبولیت مردمی رژیم پهلوی بود«بنابراین سه مانع عمده  بر سر راه کسب مشروعیت سیاسی محمد رضاه شاه پهلوی قرار داشت :

اول اینکه شاه طی جنگ جهانی دوم با تجاوز مشترک انگلیس و شوروی به تاج و تخت ریده بود در طول جنگ و در پایان سال 1946 میلادی نیروهای خارجی بخش های وسیعی از ایران را یا اشغال داشتندو یا غیر مستقیم انها را کنترل می نمودند. بنا براین شاه به عنوان آلت دست قدرت های خارجی خصوصا بریتانیا قلمداد می شد .

دوم اینکه پس از سال 1946 میلادی شاه فعالانه نسبت به بریتانیا و ایالات متحده چاپلوسی می کرد. این کار تا حدودی به خاطر حفظ توازن در برابر فشار مستمر شوروی بود.

سومین مانع بر سر راه رژیم شاه در دراشتن مشروعیت سیاسی و مقبولیت مردمی رابطه سلطه پذیرانه آن با ایالات متحده امریکا بود.

ب) مقابله با کشورهای عربی رادیکال

از دلایل همسویی اسرائیل و ایران مقابله با دولت های رادیکال عرب برای تجزیه ی خوزستان و یا تغییر نام خلیج فارس  به نام مجعول و غیر تاریخی خلیج عربی مثلا پا گرفتن جنبش های تجزیه طلبانه اعراب در خوزستان. از جمله جبهه آزادی بخش اهواز،طرح تجزیه خوزستان در دوره حکومت حزب بعث و سایر تحرکاتی که در این زمینه انجام داد از انگیزه های بررقراری تحکیم رابطه با اسرائیل شد. به دنبال این توطئه ها بود که دولت بعث سوریه در سال 1344 شمسی نیز از تصمیم کنفرانس حقوق دان های عربی که در شهر بغداد منعقد شده بود و طی آن خوزستان را جز لاینفک وطن عربی اعلام کرده بود و آن استان را رسما بخشی از وطن عربی اعلام کرد.

2-اسرائیل

الف) خروج از انزوای سیاسی – امنیتی و اقتصادی

این نگرش که «دشمن دشمن من دوست من است» همیشه در سرلوحه سیاسی اسرائیل قرار داشته است و دولت یهود برای سال های ممادی سیاست مذکور را به منزله ی راهنمای روابط خود از جمله با مسیحیان مارونی لبنان، کرد های عراق، مسیحیان سیاه پوست جنوب لبنان، ایران و ترکیه، مسلمان غیر عرب ودروزی های درون و بیرون اسرائیل به کار گرفته است.

از نظر بن گوریون تحکیم روابط دو جانبه با کشورهایی مثل ایران در درازمدت می توانست اسرائیل را از انزوای سیاسی خارج کرده منافع اقتصادی – امنیتی این کشور را در برابر کشورهای عربی تامین نماید.

بنابراین اسرائیل در هم شکستن محاصره و انزوای منطقه ای خود از طریق برقراری روابط با کشورهای غیر عرب واقع در اطراف خاورمیانه چون ایران، ترکیه و اتیوپی بود کشورهایی که هر یک به دلایلی از توسعه ناصریسم و کمونیسم نگران بودند. در نتیجه اسرائیل توانست در طول چیزی بیش از دو دهه به اهداف ملی  خود  در زمینه شکستن محاصره و قرنطینه از سوی اعراب به ویژه اعراب رادیکال دست یابد.

ب) به رسمیت شناختن اسرائیل به صورت دوژور از جانب ایران به منظور بدست آوردن هویت خاورمیانه ای

یکی از دلایل مهم و اساسی و به تعبیری مهمترین دلیل گرایش اسرائیل به سمت ایران ، این مسئله حیاتی برای یهودیان بود که به صورت رسمی و قانونی از طرف ایران به رسمیت شناخته شوند. اما ایران از چنین امری خودداری می کرد. زیرا در این باره با مخالفت های جدی داخلی و رهبران مذهبی روبرو می شد.

در جمع بندی این فصل می توان گفت فقدان پایگاه مردمی و عدم مشروعیت رژیم شاه ووابستگی به خارج ، در مقابل اعراب تندرو ناسیونالیست های عرب علیه کشور و استفاده و بهره جویی از اسرائیل و لابی یهودی به منظور نفوذ به دستگاه سیاست گذاری خارجی ایالات متحده برای به دست آوردن کمک های نظامی و غیر نظامی  به منظور تحقق ژاندارمی و برتری نظامی در منطقه خلیج فارس از جمله منازعات عمده ایران در سطح خواست ملی بودند. که رژیم محمد رضا شاه را وا داشت تا با برقراری و تحکیم مناسبات خود با اسرائیل یابند.

بخش چهارم

مناسبات ایران و اسرائیل یک گونه شناسی نظری

فصل اول

مناسبات اطلاعاتی و امنیتی

در سال های سلطنت محمد رضا شاه  سازمان اطلاعاتی اسرائیل (موساد) پس از سازمان های امریکا،شوروی ، انگلیس فعالترین شبکه اطلاعاتی در ایران بود و در تاسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور(ساواک) نقش تعیین کننده ای داشت. اسرائیل در ایران دارای سه پایگاه برون مرزی در خوزستان ، ایلام و کردستان بود .و با روئسا و ماموران اصلی ساواک روابط صمیمانه داشت. پایگاه اسرائیلی تا سال 1346 شمسی در ایران به فعالیت های جاسوسی خود ادامه دادند. در این سال این پایگاهها تعطیل و پرسنل آن به اسرائیل منتقل شد.

سازمان اطلاعات و امنیت ایران در دو دهه  چهل و پنجاه تعداد زیادی از افسران و ماموران عالی رتبه را برای فراگیری شگرد های جاسوسی و کسب اطلاع به اسرائیل اعزام کرده بود و ماموران ساواک در حومه جنوبی تل اویو به فراگیری اموزش های اطلاعاتی مشغول بودند.

در زمینه  علت همکاری ایران و اسرائیل عقاید مختلفی وجود دارد بعضی تشریح امریکایی ها را در این زمینه موثر می داند. برخی دیگر این همکاری رابر اساس تلاش های شاه برای کاهش وابستگی ایران امریکا ارزیابی می کنند اما به نظر می رسد که انگیزه ی اصلی فعال کردن روابط اطلاعاتی، تلاش برای مخفی کردن روابط سیاسی دو کشور بود.

فصل دوم

همکاری های نظامی – تسلیحاتی

طبق گفته ی «ادوارد باین» : «ایران روابط نظامی نزدیکی با ستاد ارتش اسرائیل داشت» « اهمیت و عظمت برنامه ی ایران – اسرائیل معمولا محرمانه باقی می ماند»

بدین ترتیب یکی از مراکز ثقل مناسبات ایران و اسرائیل در بعد نظامی قرار داشت. نمایندگان دو کشور بهترین روابط را با سران نظامی کشور میزبان برقرار کرده بودند. لز جمله می توان از روابط حسنه و خوب «مایرعزری» نماینده ی سیاسی اسرائیل با «سبهبد حاجی علی کیا» رئیس اداره اطلاعات ارتش نام برد.

آموزش نظامی

در دروران برقراری رابطه بین رژیم های ایران و اسرائیل تعداد نامعین از افسران ایرانی در اسرائیل اموزش دیدند. همچنین با توجه به آماری که مطبوعات اروپایی در سال 1356 شمسی انتشار دادند. حدود پانزده هزار نظامی ایرانی مشغول آموزش در اسرائیل بودند و تقریبا تمام فرماندهان عالی رتبه  ارتش ایران به اسرائیل سفر کردند.

همکاری تسلیحاتی

شاه در محاسبات خود از برقراری و گسترش روابط با اسرائیل  ملاحضات گوناگونی داشت توانایی های یک ارتش نوپا در جنگ و ستیز با واحد های عربی تحمیل شکست های پی در پی به اعراب باعث شده بود که شاه روز به روز به سازمان نظامی اسرائیل شیفتهه تر شود. او که اصلی ترین پایه ی رژیم خود را بر ارتش استوار کرده بود و هر روز برای نوسازی و تجهیز این ارتش تلاش های زیادی می نمود توانست از تکنولوژی نظامی برتر اسرائیل چشم پوشی کند به همین دلیل در سال های پایانی حکومت شاه ایران بزرگترین مشتری تسلیحاتی ایران بود. و میزان قراردادهای اجرا شده ی تسلیحاتی ایران  در پیش از انقلاب اسلامی در رابطه با اسرائیل  به حدود دو میلیارد دولار بالغ می شد.

نتیجه گیری

فرضیه ی اصلی پژوهش آن بود که الزامات و ملاحضات راهبردی – امنیتی مقابله با شوروی و ممانعت از نفوذ این قدرت منطقه خاورمیانه از یک طرف و وابستگی در کشور به بلوک غرب به سرکردگی ایالات متحده از طرف دیگر در سطح بن المللی، مقابله با دولتها و نهضت های ناسیونالیست  رادیکال عرب در سطح منطقه ای و ملاحضات خاص ملی هریک از دو کشور عامل اصلی در شکل گیری و گسترش مناسبات رژیم ایران و اسرائیل در مقطع پهلوی دوم بوده است.

برداشت و نگرش مشترک حاکمان دو کشور از ماهیت ملاحضات راهبردی – امنییتی که عمدتا بعد بین المللی داشتند عامل اصلی شکل گیری مناسبات دو کشور بوده است. تحولات موجود در سطح نظام بین الملل تاثیرات خاص خود را بر منطقه خاورمیانه و نیز بر ذهنیت رهبران و نخبگان سیاسی این کشورها گذاشته در روابط آنها با یکدیگر  انعکاس یافته بود.

ایران و اسرائیل به منزله مهمترین کشورهای منطقه در این بازی حساس نقش مهمتری داشته اند. علی رغم نزدیکی جغرافیایی این دو کشور به شوروی، بلوک غرب به رهبری امریکا به دلایل مختلف تاریخی،سیاسی و اقتصادی نفوذ بیشتری در منطقه داشت و سیاست های کلان هر دو کشور ایران و اسرائیل را تحت تاثیر قرار داده بود.

هر یک از دو کشور برای نزدیکی به یکدیگر دلایل داشتند. یکی از دلایل آنها این بود که از طریق همکاری با یکدیگر می توانستند ضریب امنیت ملی خود را بالا ببرند. تصور رهبران اایران و اسرائیل این بود که از همکاری به اتحاد غیر رسمی می توانستند در راه تامین امنیت ملی خود گام های بلندی بردارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع: کتاب مناسبات ایران واسرائیل در دوره ی پهلوی دوم

مولف کتاب:استاد علی فلاح نژاد

                                              

                                      

 

اشعار نذار غبانی

(این شعر از زبان عربی و از مجموعه اشعار نزار غبانی ترجمه شده است)

قصیده ی اندوه

عشقت اندوه را آموخت

سالها و قرنها

محتاج زنی بودم که حزنم را افزون کند

زنی که بگریم میان بازوانش چونان کبوتری،

زنی که فراگرد آوردم ،چونان خرده ریزهای آینه ای شکسته

...........................

خاتون...عشق تو بدترین عادتها را به من آموخت:

جستن کف هر فنجان، شبی هزاران بار

آزمودن جادوها را

کوفتن بر درگاه عرفات را

عشقت آموخت به من، که از خانه به در شوم

تا کناره راهها را

برای جستن رویت شانه کنم

و رنگ تو را بجویم میان بارانها و نور سیاره ها

و حتی در کاغذهای اعلانات

عشقت سرگردانی را به شعری کولی وار آموخت

که کولیان دیگر برآن حسد برند

به صورتی ...به صدایی... که او خود به تمامی صورت بود و صدا

.........................................

به عشقت داخلم کن...خاتون من

به شهری غمگین

پیش از تو هرگز به شهرهای غم نبوده ام

و نمیشناختمشان...

از آن که اشک خود انسان است

و بدون درد، انسان را نامی نیست

..........................................

عشقت آموخت که چگونه پسرکی شوم ،کودکی...

آموخت که چگونه صورت تورا با گچ بر دیوارها نقش کنم، بر بادبان ماهیگیران،بر زنگها و بر سنگها

آموخت که عشق چگونه زمان را در می نوردد.

که چگونه به دوست داشتنت،زمین را از گردش بازدارم

خاتون...عشق تو به من چیزهایی را آموخت که هرگز به حساب نمی آوردم:

قصه های کودکی را،

هنگام که در رویا به قصر پادشاه جنیان وارد می شدم،و ذختر سلطان را به زنی می گرفتم

چشمانش....زلال تر از آب خلیج ها

ولبانش.....شیرین تر از عصاره انارها

و من شهسواری بودم به آن رویا که شاهزاده را نجات می داد

و طوقهای مروارید و مرجان به او می بخشید

خاتون ...عشق تو آموخت که هذیانی است این

آموخت که عمر چون می گذرد

و دختر سلطانی در کار نبوده است هرگز!

..............................................

عشقت آموخت که در همه چیزی دوستت داشته باشم

در درختان لخت

در برگهای زمین زرد

در هوای بارانی

در هوای مه آلود

در کافه ای کوچک که هر عصر قهوه سیاهمان را در آن می نوشیم

عشقت چنین اموخت:

که مسافری باشم همواره

به مهمانسراهای بی نام

به نمازخانه های بی نام

به کافه های بی نام

عشق تو آموخت که شب چگونه به غریبان زخم می زند

آموخت که بیروت را بهتر ببینم

زنی ...مغرور و طاغی

پوشیده دلبرانه به عصرگاهان

با عطری پاشیده بر سینه های لوندش

تنها به خاطر اقیانوسها، تنها به خاطر آدمها

عشقت آموخت که غریبترین گریه ها را سردهم

که غمگین تر بخوابم

چونان برده ای بریده پای

در رههای "الروشه" و "الحمراء"

....................................................

عشقت به من آموخت که غمگین تر باشم

محتاج بودم ،به سالها و به قرنها

محتاج بودم به زنی که حزنم را افزون کند

زنی که بگریم میان بازوانش چونان کبوتری،

زنی که فراگرد آوردم ،چونان خرده ریزهای اینه ای شکسته

........................................................................................................

.........................................................................................................

ترجمه : عباس ساعدی

 

اشعار نذار غبانی

(این شعر از زبان عربی و از مجموعه اشعار نزار غبانی ترجمه شده است)

قصیده ی اندوه

عشقت اندوه را آموخت

سالها و قرنها

محتاج زنی بودم که حزنم را افزون کند

زنی که بگریم میان بازوانش چونان کبوتری،

زنی که فراگرد آوردم ،چونان خرده ریزهای آینه ای شکسته

...........................

خاتون...عشق تو بدترین عادتها را به من آموخت:

جستن کف هر فنجان، شبی هزاران بار

آزمودن جادوها را

کوفتن بر درگاه عرفات را

عشقت آموخت به من، که از خانه به در شوم

تا کناره راهها را

برای جستن رویت شانه کنم

و رنگ تو را بجویم میان بارانها و نور سیاره ها

و حتی در کاغذهای اعلانات

عشقت سرگردانی را به شعری کولی وار آموخت

که کولیان دیگر برآن حسد برند

به صورتی ...به صدایی... که او خود به تمامی صورت بود و صدا

.........................................

به عشقت داخلم کن...خاتون من

به شهری غمگین

پیش از تو هرگز به شهرهای غم نبوده ام

و نمیشناختمشان...

از آن که اشک خود انسان است

و بدون درد، انسان را نامی نیست

..........................................

عشقت آموخت که چگونه پسرکی شوم ،کودکی...

آموخت که چگونه صورت تورا با گچ بر دیوارها نقش کنم، بر بادبان ماهیگیران،بر زنگها و بر سنگها

آموخت که عشق چگونه زمان را در می نوردد.

که چگونه به دوست داشتنت،زمین را از گردش بازدارم

خاتون...عشق تو به من چیزهایی را آموخت که هرگز به حساب نمی آوردم:

قصه های کودکی را،

هنگام که در رویا به قصر پادشاه جنیان وارد می شدم،و ذختر سلطان را به زنی می گرفتم

چشمانش....زلال تر از آب خلیج ها

ولبانش.....شیرین تر از عصاره انارها

و من شهسواری بودم به آن رویا که شاهزاده را نجات می داد

و طوقهای مروارید و مرجان به او می بخشید

خاتون ...عشق تو آموخت که هذیانی است این

آموخت که عمر چون می گذرد

و دختر سلطانی در کار نبوده است هرگز!

..............................................

عشقت آموخت که در همه چیزی دوستت داشته باشم

در درختان لخت

در برگهای زمین زرد

در هوای بارانی

در هوای مه آلود

در کافه ای کوچک که هر عصر قهوه سیاهمان را در آن می نوشیم

عشقت چنین اموخت:

که مسافری باشم همواره

به مهمانسراهای بی نام

به نمازخانه های بی نام

به کافه های بی نام

عشق تو آموخت که شب چگونه به غریبان زخم می زند

آموخت که بیروت را بهتر ببینم

زنی ...مغرور و طاغی

پوشیده دلبرانه به عصرگاهان

با عطری پاشیده بر سینه های لوندش

تنها به خاطر اقیانوسها، تنها به خاطر آدمها

عشقت آموخت که غریبترین گریه ها را سردهم

که غمگین تر بخوابم

چونان برده ای بریده پای

در رههای "الروشه" و "الحمراء"

....................................................

عشقت به من آموخت که غمگین تر باشم

محتاج بودم ،به سالها و به قرنها

محتاج بودم به زنی که حزنم را افزون کند

زنی که بگریم میان بازوانش چونان کبوتری،

زنی که فراگرد آوردم ،چونان خرده ریزهای اینه ای شکسته

........................................................................................................

.........................................................................................................

ترجمه : عباس ساعدی

 

اشعار عربیه

اشعار عربیة

هله یل ما نساک القلب مره

اوحیاتک کل لیالی اجفاک مره

علی بلطیف لومریت مره

فرشت الروح لجدامک فدیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

ریاگ العسل من فرگا ک مره

واحب شخصک علی کل ساع مره

چنت بلیوم اشوفک الف مره

اوهسه شوفتک حصره علیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

بالیل اودی اشواق وابعث تهانی

وارسل سواد العین للما نسانی

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

عنک اشیل الحزن وهمومک اشریهه

 لو عندی قطر ت فرح لعیونک اهدیهه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

شحن شنحب شنوحن شون شبچای

شهم شصعب ششدن شرک شبچای

ششر شنشر شفلن شذب شبچای

شمر شبچی شطر شصفج بدیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

حزینه الروح بغیابک شعرنا

وقصاید بیک یمدلل شعرنا

الشعر لو شاب ما نصبغ شعر نا

شبابی ایعود من تسال علیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

ثوب العشره ما اکصره ولا کف

وابطل لا تظن منک ولا کف

مایحتاج اسولفلک ولا کف

مکانک با لگلب غصبن علیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

لا تشیل اویاک خنجر لو مشیت

ولا تأمن الیل لو شفت الشموع

ولاتصدگ حتی دمعک لو بچیت

اهوای ناس انباگت ابسد الدموع

ولا ادنگ لو ذهب طایح لِگیت

اذهب یصعدلک اذا شافک قنوع

وابرکن تمثال الثلج لا تستراح

لآن من تطلع شمس لازم یموع

ولا اتعاشر ذیب واتامنه اوتنام

اذیب لحم الذیب یاکل من یجوع

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

الما تشوف العن تنساه الگلوب

بس انت بلمگلوب عایش بلگلوب

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

ما مره وحدی امشیت من امشی اثنین

لو انت تمشی اویای لو دمعت العن

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

هلگدحلا حط بیک سبحان ربک

خلان مزدحمین دوم اعلی دربک

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

تکتل حلات البیک چفین شرک

خلت العم ایشوف من فلک طرک

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

هلگد حلا حط بیگ جلت قدرتة

حتی الیصلی الیل داخ اوصطرتة

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

تنشدنی شو مصطور دایخ اشتنطر

اتقشم ابروحک لیش غرانت تصطر

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

هلگد حلا حط بیک سبحان باریک

دورلک احل اوصاف حطهن شلع بیک

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

هلگد حلا حط بیک سبحان داراک

یمکن قبل هابیل ربک بد اویاک

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

هلگد حلا حط بیک سبحان قادر

بس الحلگ موضوع یترس دفاتر

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

هلگد حلا حط بیک سبحان قیوم

بس الیشبگک فاز هیعون الهدوم

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

هلگد حلا حط بیک سبحان قدوس

الیبوسک المفروض یتوض وایبوس

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

شوماکو شو ما جیت شو مختلف لیش

ماتدری بلحسرات هدت علی جیش

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

اسکت لا تضل تشکی بهاماک

او تلوم الروح واتعضعض بهاماک

اخذ طبع النخل وارفع بهاماک

واذا بطین عرجک هایهیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

هلگد حلا حط بیک رد عمی للبیت

شایف شمرل اعگال من انت مرت

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

تمشی اویغر اشلون ما اقبل ابهای

وک انااغار اعلیک من تمشی ویای

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

إصاحب دُوم اکرمنه واقدره

ومن طبعی فلا خونه وقدره

وحگ رمضان ولیاله وقدره

اقدر کل شهم والبیه حمیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

مو انت اول جرح گبلک جرحنی الوکت

او چنت اطمع ابطیبطک وانت ابدموعی اطمعت

وانه اتخذتک اخو چالیش بیه خنت

واتگول عنی اخطئت فهمنی بیش اخطئت

واحسبنی اخوک اوخطأتخسر لون سامحت

وانه اعتذرت اشکثر علماکو وتوسلت

اوطخت الک هامتی او بزاید اتکبرت

لتصیر غمه ابسمه ،یلی ابدلیلی اثبتت

ومن دون ربح اوطمع منک شفتنی ابعدت

شمعه انه فی رقتی وابطیبک اتلذذت

هلبت کسر خاطرک حالی اوعلیه اشفقت

ادری ابظمیرک عدل معقوله انت المتت

معقوله گلبک جلد وابطیبتک انه اوهمت

ضلیت اشک بلعقل بس بیک ما شککت

خلین احس بَألالم بس کونک انت افرحت

ادری الزمان اضلمک وابراسی راسک خذت

والهسبب عاذرک احسبنی اخوک اوملت

ما حسبت انذبح ادریک ما حسبت

لو حسبت چا گلت هسه انته لیش اعرگت

یل تستحی من الهو لو گابلک دنگت

اوهذا الکتلنی قهر بس بلسهم نیشنت

وابجرئه صبت الهدف لمن علیه سددت

مشکور سهمک وصل مشکور ما قصرت

مو انت اول جرح گبلک جرحنی الوکت

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

ونین الروح من فرگاک ماتم

ولک حصره ابدلیلی شِبه ماتم

وما خلاص فراقک بعد ماتم

تعدل الروح اذا تنشد علیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

ما ادری منی اشطاح من گتلی رایح

من دورو ویای ثاری انأطایح

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

اعیونی امنل اصبر داخن وراحن

اجآاوبس ما سال عنی ولا حن

سحگنی او ما بچ اعلیه ولاحن

احن اعلیه من غصبن علیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

أنت أول ألحلوين متصدر ألكل
حتة ألمرورة ألبيك هم حلوة تكتل


يمكن علي زعلان وأتمنة زعلان
أهون زعل كل يوم من لحظة نسيان


تضحك علي أدريك بس حالة بية
أضحك وأصير وياك وأضحك علية


تدري آنة شتمنيت ساعة ألشفتك
كل جسمي شفة يصير وألزك بشفتك


يل ردت عني تروح روح بسلامة
بس عدنة راح يصير يوم ألقيامة


عالحشر تنشد ليش ماتدري يمتة
ألحشر عدنة يصير من تزعل أنتة


ضلمة وخطية ألناس تعثر بالدروب
بس أنت كلشي تشوف شي وجهك كلوب


لاتظن واحد يوم غيرك عشكتة
ولو يوم أحب أثنين هم أنتة وأنتة


مفتوحة بس متشوف غيرك عزيزين
ومغمضة وتحس بيك وتشوفك ألعين


ظلو إعزاز ألروح محد مسحتة
إمسحت بس أعزاز وألباقي أنتة


وألحسن أحلف دوم ما بعد أجيكم
وأوصل لحرف ألنون وأرجع عليكم


بلبل وأحس مخنوك مابية تغريد
أنصب عزة إبعاشور وألختمة بالعيد
نص مني ونة وآه نص مني تغريد
بيد أشبك ألدمعات بيد أشبك ألعيد

لو فد سباق يصير ياهو أجمل ألناس
ونذب عليك تراب هم تاخذ ألكاس


إبكل حلو لولة تصير بس شحجي عنك
صارت أللولة ألبيك حتى أحلة منك


تاني ألعيد لهلالة ينطر
بس آني أصوم إعليك وبجيتك أفطر


رغم ألبعد ياصاح شخصك حضنتة
أحجي أوية روحي أليوم حسبالي أنتة


ماعيدت بالعيد بس آنه معذور ..
شتظن يضحكه العيد البكلبه عاشور ..


ملهوف إجاني ألعيد ها كتله شتريد ..
راويته جرح الناس ظل يلطم العيد ..


مو ماتجي متانيك وك كلبي ميهيد ..
لو ماتجي إقرايات يتحول العيد ..


ياعيد أعيد بي مادامك بعيد ..
لو ما تمر بالعيد غير أذبح العيد ..


مو ماتجي متانيك وك كلبي ميهيد ..
لو ماتجي إقرايات يتحول العيد ..


عمي إنت ظل بالبيت وين إنت طالع ..
من تطلع إنت العيد يلزم الشارع ..


عيب إستحي من الناس يادمعه ردي ..
ليش بصباح العيد دستي إعله خدي ..


عيد الفطر شيفيد لو يبقه للدوم ..
مادامة كلبي إعليك مابطل الصوم ..


أصفن وأشخص بيك ونبطح
وصفن ..
ماشايف آنه عيون هاون يقصفن ..


تدري إبوطنه شلون مرتفعه الأسعار ..
بس البشر عالكاع حاجه بربع صار ..


فرغته كلبي وصار بس إلك وحدك ..
يعني من أعد إعزاز بس إنت أعدك ..


إيدوخ هوى الحلوين يصطر ترا هو ..
حاجاني إخوي اليوم كتله انت ياهو ..


تمشي أوية غيري إشلون ماأقبل بهاي ..
وك آنه أغار إعليك من تمشي وياي ..


حد أبد مامعقول وصلت محبتك ..
إمن إشفافي أغار إعليك مامره بستك ..


حقة أليصد أعليك ماسيطر وداخ ..
من كد حلاة البيك شايب صرخ آخ ..


صح بالكلب خانات تارسهن آنة ..
بس خاف أحصل صاك موجوده خانة ..


مانكدر انصد ليك نتكهرب نموت ..
تكتل حلاة البيك خنغمض وفوت ..


كل يوم أمرن بي وكلساع أشبكة ..
وأصرخ يربي شلون تكتل الفركة ..


من عندي مدري شطاح من كتلي رايح ..
من دورو وياي ثاري آنه طايح ..


إشكثر عندي عزاز بعيوني ذني ..
ونتة أعزمن كل ذول حتة أعز مني ..


لو بيدي أحط الروح ضحكه إعله سنك ..
وكون الحزن ينباك جا بكته منك ..


من حقي أنوح إعليك يحلالي نوحي ..
بيك ألكه عمري الراح بيك ألكه روحي ..


خيولي كلمن راح وستقبل الجاي ..
رام الكلب مفتوح يتحمل هواي ..


تضحك: تفك الزيج: تغمز: قديمات ..
شتظن أطخلك راس وكبالي شمات ..


منك أريد حلوك وأحسبها خوه ..
ما أرتوي منلماي من حلكك أروه ..


كل الجروح تهون أذاني جرحك ..
ناسي الضحك بجفاك ما أعرف أضحك ..


راح أخبر السلطات وهلي وعمامي ..
من عندي كلبي إنباك ونته الحرامي ..


تدري الحلاة البيك وصلت إلى حد ..
جن كمر نص الليل من تلبس أسود ..


أحلف ابحزن الروح واحلف بلجروح ..
صح قافل النقال بس كلبي مفتوح ..


وين المحنه البيك شو ما أحسها ..
كلبي إعله مودك ناس واجد لبسها ..


ريحة حرك بالروح مدري إشبيها ..
يمكن حبيب الروح بدل عليها ..


تدري شكثر أهواك وأشكد أريدك ..
من إيدي إغار إعليك من ألزم إيدك


وين الحلاة البيك موزين احبك ..
آنة إمن أحصل صاك شتظن اكلبك ..


مايطلع من العين دمعي آنه مضموم ..
بس من زعلت اوياي طاح اعله الهدوم



یعبیّس حریمه العُمروخساره


دلیلي ابلیل مُظلم بَدلو إنهاره



یعبیّس دأیّس ما بگت خوّه

لِوَو ساعِد مجدها ابخُلُف وتلوّه

أمس تدري الأخو الما یستحي اشسوّه؟

گطع یمنة اعضیده و طبّر ایساره



یعبیّس دأیّس ما بگت غِیره

ولاچن چانت اِترش مجد بِالدّیره

عمل گطعِ المواصل هاذ تأثیره

یخلّي الگلب مچوي وتلتهب ناره



یعبیّس دأیّس ما بگت رِجّه

گِضت رجّةِ الخُوّه اشبعَد نِترجّه

أخوي ابن اُمّي ایدوّر عَلي حِجّه

زعل ما وصل بیتي و ما وکت زاره



یعبیّس دأیّس مامش امروّه

حِده الحادي ابظعَنها وللشَّرُگ نَوّه

ما شع نور منها و للسّلف ضوّه

و لا نشمي العلگ قندیلها ابداره



یعبیّس دأیّس مامش امحنّة

و لاچن بِالصرایف چانت وچنّه

صَگُرها الأمس حلّگ أیّست مِنّه

خذاها و طاربیها و طارت أخباره



یعبیّس دأیّس ما بگت یُوره

ونصحک صُحبَةِ الجیران مخطوره

أخو امطشّر سَماح الراح أمس ثوره

لِگاه امطبّره ابطُبرَه الکلف یاره



یعبیِّس دأیّس ما بگت راحه

ولا حتّه لَطفال ابلعب مرتاحه

ذبل ورد الطّفوله و یبس قدّاحه

یوَسفه وصار ینثُر نار نُوّاره



یعبیّس دِأیّس ما بگت وِنسه

و ظن عاد ابصخرنا الدّهروالخنسه

سبانه الما مِثل جنس البشر جنسه

غِزانه ابرمح صیحه وخنجر اشهاره



یعبیّس دأیّس ما تهب نسمه

تحرّک میت دیرتنه و تهز جسمه

یوَسفه المجد بس ظل نحچي ابإسمه

ولکن راح رسمه وراحت آثاره



یعبیّس دأیّس ما بگت رحمه

صدیجي الچان گلبه أبیض صُبَح فحمه

هلي الفرکنو گلبي و ذوّبو شحمه

جفوني و صبَّحِت محتار بِالحاره



یعبیّس دأیّس ما بگت عِفّه

طفح موح السّفاها وزاحَم الچفّه

ابکل دوني وسفیه النّاس محتفّه

تِوِد تمشي ابخدمته وتلزم اکتاره



یعبیّس دأیّس ما بگت صحّه

حیاتي اتجر جدمها ابقهر و تسحَّه

عله گطب المشاکل باتت الرّحّه

تدور و طاگها اذراع الصّبر داره



یعبیّس دأیّس ما بگت لذّه

محال ایشوف لذّه الدوم یتأذّه

یصاحب والبگه ابحسرات یتغذّه

یود ابلحد گبر الموت یتواره



یعبیّس دأيّس ما بگت حِیله

شسوّي الحِمِل همّي المحّد ایشیله

و منهو ایساعده و منهو الیتچّیله

فقیر الباد حیله و گلّت أنصاره



یعبیّس دأیّس شحّت الحاجه

علینه و نار یَمرالضّیج وهّاجه

کتلنه الضّیج وَدري الضّیج مِنهاجه

یضیج اعله الأبي المعروف شنیاره



یعبیّس دأیّس ما تصح عونه

فگدنه الینتخي و أیسو الینخونه

گبل یتونّس النّشمي الیفزعونه

قنع بگلاص ماي و چاي و جگاره



یعبیّس دأیّس ما بگت فرحه

گبل چانت ابعِزنه الهدّمو صَرحه

گلب مجد العشیره البیه ألف قرحه

دمه جرحه اعله متن الموت یتجاره



یعبیّس دأیّس ما بگت نخوه

حِزمها الوکت رخّاها وغدت رخوه

خُوه و سوّس عَمَد وجدانها و یخوه

بعد و یطیح قدره و یِگُل عتباره



یعبیّس دأیّس ما بگت نسبه

نسیب الصار ذیب اشلون أخو اتحسبه

دحط بالک حلالک عزّم ایچسبه؟

و لو صدّیت عنّه ایشنّک ابغاره



یعبیّس دأیّس ما تصح گعده

لذیذه و شوگنه ایودّ السّمَر بعده

گبل چنّه ابسوالف سعد و بسعده

نسولف بِالمضیف الزهه ابخطّاره



یعبیّس دأیّس ما بگت عِشره

گبل چانت العشره ابطیب منتشره

عَشیرالسّاع لِلشّر منیله اموشره

یحش ایرید روض السّلف وَ زهاره



یعبیّس دأیّس ما بگت عِزّه

چووها ولچّعوها ابنار الموزّه

یذل الما لزم رمحه ابوغه و هزّه

و لا رزّه ابچبد شرّیر و شراره



یعبیّس دأیّس ما بگت شیمه

تصدّع بیت عزها وصعب ترمیمه

عند أهل القِیَم چانت لها قیمه

عظیمه و للأسف صبّحت منهاره



یعبیّس دقیّس و ذکر اللّمّه

من اتفزعَک الغیره و تفزع ابهمّه

گبل طبع العشیره المنتخه اتذمّه

و لا تحترم دمّه و تاخذ ابثاره



یعبیّس دقیّس وِ فکر ابگومي

الغلّو سوم غیري و رخّصو سومي

أخوتي السهّروني و طیّرو نومي

حَسَدهم ابشط امن اسیوف بتّاره



یعبیّس بعد ما تصح تسیورَه

و لا ینزار بیتي و محّد ایزوره

گبل بیتِ الشَعَر بِالشِّعِرشع نوره

حلت دلّة گهوته و حلو سُمّاره



یعبیّس أذیّه و مُشکله و دوخه

حیاة المبتلي ابدنیاه و فروخه

أمس ظل محتمس ناهي الکفخ کوخه

هوه صَرصَر بلوته و طیّر اهطاره



یعبیّس شسیّس لو وگع بیتي

عَلَي و بتاگت من الخِرج خرجیتي

گبل چنت آنه وِبراهیم و سبیتي

نسیّس بیت عِزنا و نرفع استاره



یعبیّس امسیّس ظل فکر بالي

و لا ظن گلب نشمي من القهرخالي

خل اتسلّه ابقصیدي وبیت موّالي

ولا بالي ابکلام الزعل وَشعاره



یعبیّس الکیّس چیّس أسراري

أخاف اتبوح بیها و تنهدم داري

خل امضي ابشرف وَگضي وخل تظل ناري

تشب بَگصه الگلب وتصیر گبّاره



یعبیّس ثگلنا اتبدّل ابخفّه

دوَت نیران شرنه اشبعد تتطفّه؟

عملنا الظهر بِالشّر چیف یتخفّه؟

ظهر و شتهر قبحه و بینت أسراره



یعبیّس و لِیود النّبي و دینه

یتابع مسلکه و شرعه و قوانینه

و لا یرضي النّبي و لا بعد یرضینه

عمل شخص الجبان الیفخر ابعاره



انشدنی عالحال حالی أعلى حـــــاله
سمجه أوشحیح المای وبظهری فاله


حسـره إلک بالدلال ظـلـت لما أمـــــــــــــوت
ماتدری حقها الناس إصوابی بسکـــــــــــوت

اتعمن والعباس بسجن یالعیون
ابجن وهما هناه لوشالو اشلون

یاربی سترک رفت العین
واحبابی مو یمی بعیدین


کـلبی أرد أکـصه إبموس وأکوی إبمکانه
علمنی إعله درووب کلهن مهـــــــــــانه


کلبی أرد أکـصه إبموس وبفاس أکطعه
خلصها بالسختــات مالحک ربعــــــــــه

القلب قال أحاه ! قتله وجعــــــــــتین
منهو الاجى أوعزاک من طقک البین

یالردت عنی اتروح خلیلی صبرین
واحد یصبر الروح والثانی للعـــین


شامت وکًًف عل الباب حایر شـــــکًًـلـه
أرتجی إعله المکســــور لو دمعی إهله


إرتجی إعله المکسـور حیل إردس الکًًاع
بالک تذل جدام شماتک إبســــــــــــــــــاع

اقعد ابتالی اللیل وادعی ابصلاتی
یاربی بعد افلان شلی ابحیــــــاتی

ارد انصحک یافلان هذی النصیحه
عوف اتلف وادور حب الصریحه

احمل وفى والطیب والرقه کلــــــها
أوکل مشکله ابهالکون بس یمه حلها

ریته الیطیح ابضیج کون اخوه ویاه
اوکل مایقول احاه کلها اتلــــــــــقاه

إلی تطلبه ایصیر بس أمر انــته
أو لاتعب الجلمات أشرلی سکته
الرد
أطلب وقلک صار تامرنی أنــــته
عمری من أول یوم بسمک رهنته

میت والمعزیات یبجن عیـــــاره
طفن على التابوت راس الجکاره

الدهر شل یمنای شل یسرتی الــــــبین
جابیش اصبر الروح بیش امسح العین

متعجب المهموم یشرب جکاره
قلبی ابکثر مانوح تجوینی ناره

من کثر حر الضلع أحترقن هدومی
وتسعین ناقة وجمل ماشالن همومی

هاک ابره هاک الخیط خویه ارد اکلفک
امقطع الدلال شله على عرفـــــــــــک

هاک ابره هاک الخیط کوم امشی عنی
لو بیه اشل جروح جاشل هـــــــــذنی

حسره الک بالدلال ظلت لما امـــوت
مادرت حقها الناس صوابی بسکوت

حسره وحدرها احاه وبقلبی لــوعه
کلما اضوق الزاد ارکض وازوعه

انا الشراي للخوه بلا كم
اوابد ما يسوى كل عمري بلا كم
اذا مره نزل لينه بلاكم
مثل الجنه ونفتحت عليه


زماني بسيف مت عني علي راد
وهمي اشماجفل عني علي راد
ادور الي يجاوبني علي راد
ويضمد اجروح ما الهن شفيه


زماني علي سيف الظلم سله
ومو بس هاي شج بالعين سله
رغم هذا وجسمي القهر سله
كمت وي اخوتي وشلت الاذيه


عجيبة شگد تعب گـلبي ولا أنْ
ولا مـرة عرف يـحمل ولائينْ
يصاحب يا درب ماشي والى أين
تروح وتـجفي كليبي العليل


يراكب اسرع الممشه وبلي جد
لخويه تكله و اتخبره باليجود
تمنيت الطفوف اتظل باليجود
ويواسي بمهجة والروح أخية


بلساني العليل ايلوج يـوماي
ومن حزني گرب للموت يوماي
دمعة حزن تهمي العين يـوماي
اهل ادمـوعي دم لبن الزجيـه


طوه ضلعي على العريس واحنه
وحنين النوگ احن اعليه واحنه
تحـني الـوادم الجفين واحنه
نحـني اجفوفنـه ابـدم المنيه


مثل حزني حزن ما شفت والماي
ولا تـلاوم عليـه محب والماي
عجيبه من الفرات انحرم والماي
ابويه عراق و افدي بل منيه


ابيوم اهلال شهر الحزن منهل
بجيت آنه وجريت الدمع منهل
تـذكرني الغرب ابيوم منهل
على الفراك حتى كليبي كطعته


غريبه ولاوطن عندى ولادار
وحولك ما خلص يبني ولادار
يبني اجفاك مرمـرني ولادار
بحليبك ياحبيب تعود اليه


وليدي راح من ايدي واهو شاب
وشاب الراس لفراگه وهو شاب
ما شب نـار دلالي وهو شـاب
نيرانـي ورحل مـن بين اديـه


:
شجيت انه وجريت الدمع منهال
وحنيت الضلع يوم الصاح منهال
صحت ويلاه يا ويلادي منهال
عليكم صحت وين الي يجاوب عليه


يخويه الضمه نار احرگت يوفـي
عرفنه اللى يواعـد وعد يوفـي
حاشاه العـزيز ايخون يوفـي
بن امي نفس نهض ا ليـه


شكول للحر ما واحد نجلهـا
وچم حره انچتل باالعراق نجلها
المدينه ما نحب نوصل نجلها
نريد انخيم بـوادي الـمنيه


كثيره اجروح يبن امي ترابيك
عفت الدار وعيوني ترابيـك
چانت تسهر ليالي وترابيك
متكلي اشوكت اتعود اليه


انگطع حبل الوصل بيني وبينه
وذخرته والـعمد هّو وابينـه
إلمن اشتكـي هـمي وابينه
واخبره اشوكت ايعوّد عليـه


جروحك بيش اداويهن والفهن
مو جرحين حتى اگعد والفهن
حايرانه بعدهن ولفهن
وراحن اجروحي كلهن عليه


توجّل گـلب الحنينـه علمها
يولي وحست بـوحشه علمها
ساعه من وگع الحبيب علمـها
لطمت عـالوجه منين يرجع اليه


قطار العـز تعدانـه ومـرنـه
وعلينه مـا نشد واحد ومرنـه
عگب عينك يا صاح وامرنـه
بـهاى انفوضه لـرب البريـه


علينه اطلع يبو صالح ولمنـه
تراها الناس ماداوت والمنـه
انت الامـل يلغايب والمنه
وبلسم انت لجروحي الخفيه


تركني الدهر بـالغربه بلاسم
وضعف حيلي ومرد چبدي بلاسم
واكيد الفرج لجروحي بـلاسم
يبلسمها ويـرد روحـي الـيه


تمر انخاك يا عراقي عليهـم
واخبرك كلب كل منهم عليهم
وطنه الكل جفت عنه وعليهم
گلبي وگـربت منـه المنيـه


الك بگلوبنه من الشعر نـادي
رطب ذكرك بگلب المحب نادي
يا عراق بيوم الحشر نـادي
محبينك يـجوك اعلى النديـه


ربينه اعلى حبك احنه علينـه
نصيح بشده لـوطحنه علينه
يا عراق جـارت الدنيـا علينه
ورمتنه بـدار غربه واجـنبيه


انامر بالصبر روحي ونهواى
وكثير اتعد مصايبها ونهواى
الوادم بالهوه اتساهر ونهواى
يعتني بيك صبح ومسـيه


انا مو عن طمع جيتك وانحبيت
سعيت ازحوف اجي لگبرك وانحبيت
جرت لحبك ادموعي وانـحبيت
اون وابچي على فراكك عليه


يربي لحضرت الـمولى ودينه
نـوفي انذورنـه ل الله ودينه
يربي اصدورنه ضاگت وادينه
الك مرفوعه تدعي بكل مسيه


يا صاح الدهر عگبك هضمني
وطحني ابين چفينه هضمـني
اتمنه افتح لحـد گبرك ها ضمني
ودخلصني يا بويه داروا عليـه


يا عراق تحن الك عيني و نهباي
يعاني الگلب لفراگ ونبهاى
تحن لزيارتك روحي وان بهاى
اغـص بعبرتي صبح ومسـيه


حنيني ليك يا عراق هوايه
ودمعي الماخلص بحره هوايـه
حبك علم صار النـه هوايـه
كتبها اعلى الگلب رب البريه


ننخه باسمك احنه تـرى دوم
ونهل دمع الحزن لجلك ترى دوم
چم مره انصدع گلبي وتـرادم
ويّ الصـبر والهـم والاذيـه


حسبـه تروح عني والف يبرن
وما صدگ اجروح الگلب يبرن
وحكك طابن اضلوعك ويبرن
وانه لسـا اضلوعي اتعن عليه


احن لفراگك ابن امي واناصيح
الك ماضل ضلع سالم وناصيح
يخي چنت النه وانـاصيح
وعگبك مابجت اخواني عليه


تعال وشوف كلبي من بعدكم
حزين ومايحب احد بعدكم
لوطال العمر وانتو بعدكم
يضل حبكم بكلبي للمنيه


اشلون انساك وانت ماي عيناي
اخوي اولليضدني بيك عيناي
اتمنى ليك كل مصباح عيناي
ولكن ما يصح وصلك بدية


يميني الك ممدوده ويسراي
اخوي انت ابعسر حالي ويسراي
قيس انت سر الوادم وي سراي
اليعجبك والتريده بس كوله اليه


كبر العمايـم تصدعنـي بغيـر اصـلاح
شطـار في لفـها لكـن بغيـر اصـلاح
في طيها الجـهل مع سـاس الغبـاوة لاح
شـي الفايـدة هالكبـر لفـه بليـا نـفع
لا منفعـه للوطـن لا علـم بـه منتـفع
ما همهم غير قرض العرض وتر وشـفع
فليسقط اللاف وليحيى العظيـم اصـلاح


عليه اسهام وكتي النوب ينجال
اوماضل عدل بالميزان ينجال
سألته لحم اخوك الميت ينجال
يكلي الوكت شرعا حلال اليه


نصحته اولا نفـــع وياه نصحاي
سكاره احنه بهــواه مابعد نصحاي
جفاني وصرت نصي ميت نصحاي
نحيـــل ولا اثــــر لحمات بيه


روحي والهوى ودنياي وعداي
واشلون اشيل الجدم وعداي
صابر وانتظر واشـوف وعداي
ابفرح لو دوم وكـتي محيط بيه


العاذل غير اطباعك ولاشاك
وتخاصمنا وصرت خسمي ولاشاك
الذهب غيرك على احبابك ولاشاك
وخصام انكلب كل ودك عليه


إجبود ابجمر من الوكت ملت
وكَلوب الناس من الهجر ملت
مرابط خيلك من الخيل ملت
وبيض اسيوفكم امست صديه


يادنيا ليش بعذابي تسعين
وربعي وقت الحلو صاروا تسعين
وبويا ليش من بعد عام تسعين
كلهم مامروا عليه


يارايح هاك كتابي وياك وصلة
عالمدري هله واعمامة منين واصلة
كله الكلب بجفاك صار 12 وصلة
كل وصلة تكول جيبه الية


بعد لاتظن اراسلهم وصلهم
بسبب لن جان قطعو وصلهم
ارخصك هل العاذل وصلهم
انتهيت بعد لايمرون بيه  .

 

                        عباس الساعدی

                             ایران

                       قریه سید عبدالله                                                                        

 

پیام انتظار

پیام انتظار. . . .

 

این روزه ها سخت سینه ام زیر فشار انتظار، مبهوت است و چه روزهای که ستاره های چشمم بر گونه های منضرم  نم نم وسینه مال به نزول می ایند، وچه نگاههای که به شوق امدنت سو به اسمانی  ابی خیره میشوند و ضمضمه ای بنام الهم عجل لولیک الفرج به سرود لب های اشفته ای گفتن امدنت روانه میکند. یا ابا صالح دست های منتظرانت رو به تو دراز است و امید امدنت تنها شادی ان دل هایست که سالها پشت ابر انتظارت سنگر نزولت را سبز نگه داشته اند ، وچه  اشک های  که به امید غروب  امدنت سو به زمینی که به پهنای وجودت محتاج است سرازیر شدند و هنوز خبر امدنت . . . . . .

 

        ********************************************************************************************

 

                                                                                                   عباس ساعدی

                                                                  دانشجوی کارشناسی فلسفه و منطق

                                                                            11/6/1391

نیایش

نیایش

 

پروردگارا میخواهم در وصفت چنین بگویم........

 

تو . و ان تو، کسی هستی که گفته ای من برای شما نزدیکتر از رگ گردنم خدایا زبانم کوتاهتر از ان است که وصفت کنم

خدایا انچه را که در حقت به زبان بیاورم باز هم عشق و مهرت از ان خیلی بیش است وحس میکنم تودر تمام وجود ما هستی توکه

گفته ای(نفَختُ فیهِ مُن روحی) و چگونه من تو را به قلم بکشم تویی که مالک من ودر من هستی, خداوندا یا رب یا رب العالمین من

بنده ای از بندگانت هستم از تو با زبان بی زبانی و خاضعانه میطلبم بار سنکین دوشم را که تو از ان با خبری بکاهی خدای من تو

رحمت رحیمتر از رحم بندگات هست خدایا دستم کوتاه از وصالت چه کنم که تو من را به قولت از عبادی الصالحین بندگان صالحت

خطاب کنی، یا رب النور دشمنم سخت در من وجودش سبز شده سبزیش سبزتر از یاد توست ومن دست قاصرم دگر توانایی راندنش

را ندارد من دگر زبانی که فقط تو را دارد بیش نیستم وتو چه خدایی هستی که هرانچه را میخواهی برایت وجود می شود من تو را دارم

 

العفو العفو یا رب...

***************************************************************************************************

عباس ساعدی                        

دانشجوی کارشناسی فلسفه و منطق                                         

2/6/1391